به نام خدا
باسلام
قبل از هرچیز شهادت امام حسین ویاران با وفایش را به شما تسلیت می گویم و با دوغزل به همین مناسبت بروزم
تنها قبل از اینکه این دو غزل را بنویسم لازم به ذکر است علیرضا قزوه بیتی به این صورت دارد
قنداق اصغر است مرا تیر آخرین
در عاشقی نبوده ز من پاک باز تر
که در بیت ششم غزل دوم به گونه ای دیگر من هم از این بیت استفاده کرده ام که به رسم امانت باید به آن اشاره می کردم
غزل اول
شد غروب و گرچه رفت از این شب تار آفتاب
می درخشد بر سر هر نیزه این بار آفتاب
دشت گرم است و درون سینه می سوزد دلش
کاروان است و شب و ماه و جلودار آفتاب
تیره بر تن کرده امشب گرچه از غم آسمان
تا سحر این بار بیدار است بیدار آفتاب!
نور را حتی دریغ از دشمنان خود نکرد
گرچه از آنها کشیده رنج بسیار آفتاب!
چشم ها و گوش های کاروان بر نیزه هاست
خطبه می خواند سر هر نیزه انگار آفتاب
نیزه این شاه شهیدان است و خورشید خدا
آبرو داری کن و هرگز میازار آفتاب!
غزل دوم
لب تشنه از کنار دو دریا گذشته اند
پا در رکاب نیزه از آنجا گذشته اند
روییده لاله بر تنشان در کنار دود
از لا به لای آتش و خون تا گذشته اند
یک لحظه قبل رفتنشان انفجار نور
همچون شهاب از دل شبها گذشته اند
هفتادودو ستاره که امشب کنار توست
از جانشان برای تو آقا گذشته اند
لازم به نیزه نیست که از جسم بگذرد
ازجسم خود تمامی آنها گذشته اند
در عاشقی کجاست از این پاک بازتر
از طفل چند ماهه که حتی گذشته اند
این چهره های پاک که با نیزه می رسند
آسوده باش کوفه ز دنیا گذشته اند!
به نام خدایی که در این نزدیکی است
و سلامی چو بوی خوش آشنایی
روزها از آخرین روزی که بروز شده ام می گذرد و در این مدت دوستان با کامنت ها و پیام های خودحقیقتا مرا شرمنده خود نموده اند. اولین مجموعه شعرم به نام سایه روشن در خرداد 1390 توسط انتشارات شاملو مشهد چاپ شدکتابی که مجموعه ای از سروده های بین سال 82 تا 87 من می باشد البته مجموعه دیگری از کارهای این چند سال اخیر دارم که احتمالا چند ماه دیگر یا شاید هم سال دیگر به چاپ برسانم

مجموعه شعر سایه روشن شامل 30 غزل و تعدادی مثنوی و دو بیتی و... می باشد. با توجه به کامنت ها و
پیام هایی که بصورت خصوصی و غیر خصوصی به دستم رسیده است لازم است به این نکته نیز اشاره کنم
که در غزلی که در پست های قبلی من به صورت کامل آمده و البته در این مجموعه تازه چاپ شده ی من هم غزل سوم می باشد وبیت اول آن بصورت زیر است
یک مشت استخوان و نعشی که بی کفن بود
پوسیده بود اینجا مردی که مثل من بود....
به اشتباه در مجموعه کتابی از شاعران شرکت کننده درجشنواره فرهنگی دانشگاههای علوم پزشکی کشوربه نام شخص دیگری چاپ شده درحالیکه این غزل را خود من برای این برنامه فرستاده بودم وجالب اینجاست که این کتاب به چاپ دوم هم رسیده است البته در جشنواره کشوری دفاع مقدس در یزد آقای اسماعیلی را دیدم و موضوع را گفتم و با پیگیری هایی که صورت گرفت قرار شد در صورت چاپ مجدد حتما ویرایش لازم صورت گیرد و اما یک غزل از مجموعه شعر سایه روشن که از کارهای قدیمی من می باشد و سال83 سروده شده است
روزگاری است که ما از همه جا بی خبریم
سرسری از همه ی حادثه ها می گذریم
دور شد بوی خدا از نفس خاطرمان
چقدَر ساده به این فاصله ها می نگریم
مثل دیوار ترک خورده مصیبت زده ایم
مثل بادی که به هر جا بوزد در به دریم!
کاش می شد شب تنهایی ما صبح شود
کاش می شد که از این خواب قدیمی بپریم!
یک شب از باغ انار دلمان مثل قدیم
میوه ای تازه برای دل سارا ببریم
زنده یا مرده ما، آه چه فرقی دارد
وقتی از روی زمین سر به هوا می گذریم!
به نام خدا
و سلامی چو بوی خوش آشنایی
قبل از هر چیز از تمامی شما دوستان که در این مدت با انتقادات و پیشنهادات سازنده خود مرا مورد لطف قرار داده اید بسیار ممنونم
در پست های قبلی رباعی داشتم به این صورت
تا پیر شدیم بچه بازی کردیم
مایی که فقط زبان درازی کردیم
یک خانه نقلی و زن و یک ماشین
خود را به همین سه چیز راضی کردیم
خیلی از دوستان اینگونه رباعی های آمیخته با طنز را پسندیدند هر چند مخالفانی هم داشت اما باور کنید بعضی موقع در زندگی مثل محل کار یا جاهای دیگر با چیز هایی روبرو می شوم که ناخواسته شعر هایم را
به سمت طنز سوق می دهد مانند همین رباعی
اینجا تو زبان بریز تا سر بدهند
توبیخ نه تشویقی دیگر بدهند!
نه کار کن و نه کارشان داشته باش
اینگونه اضافه کار بهتر بدهند!!
خوب بگذریم این بار با دوغزل در خدمتتون هستم البته قبل از اینکه این دوغزل را بنویسم لازم است درباره چند جشنواره که در این مدت حضور داشتم مطالبی بنویسم از جمله جشنواره منطقه ای شعر خلیج فارس که با حضور سه استان هرمزگان ، خوزستان و بوشهر در آبانماه امسال در خوزستان برگزار شد و توانستم در بخش خلیج فارس رتبه اول را به دست بیاورم و همچنین جشنواره شعر دفاع مقدس خوزستان که در 27 آبانماه 89 در اهواز برگزار شد و در بخش محرم رتبه اول به من رسید البته مهرماه هم در جشنواره استانی گلدسته های سپید حضور داشتم که آنجا هم جزو شاعران برگزیده استان خوزستان شدم اگرچه هنوز هم معتقدم شاعرخوب را جشنواره ها مشخص نمی کنند و این مردمند که باید قضاوت نهایی را انجام دهند
نه فقط عد ه ای خاص.
و اما دو غزل
غزل اول
خلیج همشه فارس
رو از تمام اسکله های جهان گرفت
این قایقی که سا حل چشمت امان گرفت
بندر هوای شرجی خود را به باد داد
دم کرده این هوا و اگر آسمان گرفت
با رقص گیسوان قشنگت خلیج عشق
از خود پرید قایق و کم کم تکان گرفت
خطی به روی سا حل شنها کشید و رفت
با موج بوسه های تو وقتی که جان گرفت
کم کم به عمق آبی چشمت رسیدو بعد
کم کم شناورانه همانجا مکان گرفت
این قایقی است کاغذی و نامه ای به تو
راهی اگر به سمت تو ای بیکران گرفت
با خون خود نوشت خلیج همیشه فارس
این دل که از سکوت زمین و زمان گرفت
وغزل دوم تقدیم به امام حسین و یارانش
هفتادو دو شهاب
اینجا که اتش است و عطش ها دمادم است
بوی بهشت می دهد اما جهنم است
یک لشکر از سیاهی و هفتاد و دو شهاب
این جنگ بین دسته شیطان و آدم است
آن صد هزار سینه سپر کرده را چه شد
مردان مرد مانده و تعداشان کم است
سیراب آبهای بهشتند و سالهاست
اینجا فرات تشنه این اهل زمزم است
هیهات من الذله از این زندگی چه سود
وقتی که خون به تیزی خنجر مقدم است!
این سیب ها رسیده به فصل رسیده ها
سرخ است و رنگ وروی همه چون محرم است
شوخی که نیست پیش خدا با وضو نرفت
آبی اگر نبود ولی خون فرا هم است!
به نام خدایی که در این نزدیکی است
و سلامی چو بوی خوش آشنایی.......
سراغ من اگر می آیید فرقی نمی کند چه نرم وآهسته بیایید چه سخت و خشن
چینی تنهایی من شکستنی نیست. نقدها و نظرات شما همیشه مایه دلگرمی و
راهنمایی من بوده وهست و از این همه لطف و بزرگواری شما زبان قاصر .
قبل از هر چیز و هر حرفی بسیار بسیار ممنونم از حضور شما،نظرات شما
ودوستی های و بزرگواری های بی اندازه شما در این مدت نه چندان طولانی.
این روزها هم مثل تمام روزهای این دو سه سال بد جوری دلم گرفته است.
حدود دو سال و نیم از مرگ پدرم می گذردو یکسال قبل از آن هم که با آن
مریضی هولناک دست و پنجه نرم می کرد یا بهتر بگویم دست وپنجه نرم
می کردیم .
نمی دانم سخت تر از این چه دردی است که عزیز ترین کس زندگی ات ذره ذره
جلوی چشم هایت آب شود و هیچ کاری از دست تووهیچ کس دیگر بر نیاید .
نمی دانم سخت تر از این چه دردی است که عزیز تر کس زندگی ات رمقی برای
حرف زدن نداشته باشد و با زبان ایما و اشاره برای همیشه با تو خداحافظی کند.
نمی دانم سخت تر از این.......
دو سال و نیم گذشت اما هروز زخم این درد سر باز می کند و هروز دوری پدرم
را بیشتر احساس می کنم و هر روز بدتر از دیروز و هرروز......
اگر غزل هایم رنگ بوی غم دارند باور کنید دست خودم نیست و باید مرا ببخشید
و اما دو غزل که با حال و هوای این رو زهای من غریبه نیستند.
غزل اول
شبها چه تلخ می گذرد ، روزها چه بد
بعد از تو لحظه ها چقَدَرسخت می رود
گریه همان و بی تو نشستن همان عزیز
غم بی حساب تر شده و درد بی عدد
این خواجه راست گفته و من هر چه می کنم
"بد عهدی زمانه زمانم نمی دهد"
سر روی دست، دست به زا نو گذشته است
عمرم به دستِ«می شود این یا نمی شود؟»
بس کن تو روز گار غریب و برای من
از باغ آه غنچه نچین هی سبد سبد!!
غزل دوم [با این نکته که اسم پدرم رستم بود]
فر صت نشد کنار تو ما زندگی کنیم
حتی به قدر آینه ها زندگی کنیم!
دستانمان جدا شده از هم که با تو ما
بی شک نخواست فاصله تا زندگی کنیم
آن زندگی...نه ذره ذره مردن است آن
هر جا که ما بدون شما زندگی کنیم
ای رستمی که دیده تورا در کنار خود
با شعر و شاهنامه چرا زندگی کنیم؟!
بعد از تو زنده ایم به ظاهر ولی عزیز
بی تو نمی شود به خدا زندگی کنیم!
اما قبل از اینکه یک رباعی را در این پست قرار دهم لازم به ذکر است بعضی
دوستان لطف کرده و شعر سارای من را در بعضی مراسمات و شب شعر ها
خوانده اندولی متاسفانه به اسم مبارک خودشان!!!
البته قبلا دوستان گفته بودند منتظر این اتفاقات باید باشی ولی فکر نمی کردم به
این زودی این بلا سرم بیاید هرچند خوشبختانه این شعر را از چند سال پیش
آنقدر دوستان از زبانم شنیده اند که تقریبا دزدیدن آن غیر ممکن شده است
بطوریکه بعضی از دوستان که در آن مراسم حضور داشتنداین شعر
من و خود من را می شناختند و آنچه نباید سر آن دوست عزیز بیاید،آمد!
یکی به این بهانه و دیگری به بهانه اینکه در بیت پنجم این شعر دومصرع
از نظر زمانی تفاوت داشتند و مجبور به تغییر مصرع دوم شدم و همچنین در
مصرع آخر که تغییر کوچولویی صورت گرفت آن را در این پست و قبل از
رباعی آورده ام. از تکراری بودن آن ببخشید .
سارای کوچک من در باغ بی انارم
بنشین که من برایت شعری نگفته دارم
در قحطسالی عشق ازمن نرنج دختر
وقتی سبد سبد هیچ دست تو می سپارم
یادش بخیر سارا بعد از کلاس اول
نه میوه ای به جا ماند نه سینی انارم
چیزی نمانده جز مرگ در ذهن خشک پاییز
عمری مرا ورق زد تقویم بی بهارم
بوی لجن گرفته این لحظه های راکد
از بس که گند می زد مرداب روزگارم
با با، انار،باران... مشقی که خط خطی شد
این خاطرات خوش را در خاک می گذارم
بنشین عروس اول، بانوی کودکی هام
بنشین که من برایت شعری دوباره دارم....
واما رباعی
ساکت شده ام گوش به دستور کنم
چشمی که درست دیده را کور کنم
وقتی که به راست گفتنم نان ندهند
حق نیست دروغ تازه ای جور کنم؟!!
با سلام
روزها از آخرین روزی که بروز شده ام می گذرد
باید بگویم در این مدت همیشه از نظرات ، پیشنهادات و
انتقادات سازنده شما دوستان عزیز
استفاده کرده ام و مهربانی شما عزیزان باعث دلگرمی هرچه
بیشتر من شده است.
اینبار با دو غزل آمده ام فقط در رابطه با غزل دوم باید
بگویم این غزل در اولین پست های
من آمده است اما به دلیل اولین بودن آن وهمچنین بروز شدن
سریع بعد از آن بسیار مهجور افتاده است
این شعر را دوباره در این پست قرار داده ام تا نظرات
دوستان بیشتری را در رابطه با این غزل بدانم.
مثل همیشه منتظر نظرات سازنده شما دوستان عزیز هستم
غزل اول
تا که پرواز به هر اوج خیالت باشد
آسمانهاست که زیر پر وبالت باشد
عمر کوتاه و عقابانه پریدن بهتر
تا کلاغانه فقط قیل وَ قالت باشد
ای نفس امشب از این فرصت خود سود ببر
چه کسی گفته که تا صبح مجالت باشد
جز که دلگیر شود از تو چه پاسخ دارد
تا تو از آینه ها« آه »سوالت باشد
غیر از این باور من نیست که افلاطون گفت
«ریشه ی هر چه که زشتی است جهالت باشد»
عشق کافی است برای من و تو، قانع باش
گر چه این عشق همه مال ومنالت باشد
من به این راضی ام وعشق برایم کافی است
زندگی هر چه زمن خورده حلالت باشد
غزل دوم
یک مشت استخوان و نعشی که بی کفن بود
پوسیده بود اینجا مردی که مثل من بود
بر سنگفرش کوچه لم داده بود اما
این لاشه زمین گیر در فکر پا شدن بود
هی تکه تکه می شد دور از نگاه این شهر
مردی که گریه هایش چیزی شبیه زن بود
گندیده بود یک عمر در منجلاب تقدیر
وقتی به چشم مردم آدم که نه، لجن بود
یک کوچه دود ماند و دست سیاه کبریت
از نفت و آتشی که همراه این بدن بود
کم کم صدای پا و مردی کلنگ بر دوش
پایان قصه هر شب در دست گور کن بود
باسلام
پوزش مرا از تاخیر بوجود آمده بپذیرید. این روز ها مشکلات کاری وتحصیلی وفاصله نسبتا زیاد بین این دو بیشتر وقت مرا گرفته است ودر چند وقت اخیر هم که در گیر امتحانات پایان ترم بودم. با این وجود باز هم چندان از شعر دور نیستم ودر این چند ماه اخیرتوانستم در بعضی جشنواره ها حضور داشته باشم از جمله ١٧ آذر ماه که در شهر گرگان به عنوان شاعر برگزیده دانشگاههای علوم پزشکی کشور انتخاب شدم ویک هفته بعددر جشنواره استانی دعبل که با حضور اکثر شاعران خوب استان خوزستان برگزار شد باز هم توانستم جزو شاعران برگزیده استان باشم و١۵بهمن از شاعران تقدیر شده جشنواره ناله های فرات که بصورت منطقه ای دربین ٨ استان برگزار شد بودم البته همیشه اعتقاد داشته ودارم که هیچ وقت نباید به جشنواره ها اعتقاد چندان داشت چون داوری های هنری خصوصا شعرهمیشه بر اساس سلیقه چند نفر می باشد نه بیشتر مردم.
این بار با سه ربا عی در خدمت دوستان می باشم فقط چند نکته
١. قصد نداشتم رباعی دوم که قبلا در یکی از پست ها ی من بوده است را تکرارکنم اما به دلایل خاصی تکرا ر شد که دلایلش بماند..
٢ضرب المثل این کاسه وکوزه را به هم می ریزم قبلا توسط بعضی دوستان از جمله آقای بیگ زاده عزیزاستفاده شده است که لازم به ذکر بود
تاکی همه سنگ وچوب وآجر باشیم
از خالی خود همیشه ما پر باشیم
وقتی که سکوت کرده پس عمری هم
باید که من وتو توسری خور باشیم
.................................................
تا پیر شدیم بچه بازی کردیم
مایی که فقط زبان درازی کردیم
یک خانه نقلی و زن ویک ماشین
خود را به همین سه چیز راضی کردیم
...................................................
یک روز بهار می کنم پاییزم
این کاسه وکوزه را به هم می ریزم
کمتر نیم از مور اگر افتادم
از جای خودم دوباره بر می خیزم
عمری مرا ورق زد تقویم بی بهارم
سارای کوچک من، در باغ بی انارم
بنشین که من برایت شعری نگفته دارم
در قحطسالی عشق از من نرنج دختر
وقتی سبدسبد هیچ دست تو می سپارم
یادش بخیر سارا بعد از کلاس اول
نه میوه ای به جا ماند نه سینی انارم
چیزی نمانده جز مرگ در ذهن خشک پاییز
عمری مرا ورق زد تقویم بی بهارم
بوی لجن گرفته این لحظه های راکد
وقتی که گند میزد مرداب روزگارم
بابا،انار، باران... مشقی که خط خطی شد
این خاطرات خوش را در خاک می گذارم
بنشین عروس اول، بانوی کودکی هام
بنشین که من برایت شعری نگفته دارم
یک دو بیتی
گذشت آن دم که میل باغ کردم
دل از برق دو چشمت زاغ کردم
دوباره عاشق چشمت شوم نه
که پشت دست خود را داغ کردم
← صفحه بعد
نظرات ()

